تبليغاتX
آلبا
واقعاً توی این مملکتی که هیچ خبری نیست چه خبره؟؟؟

حدود دو هفته پیش آقایی شرکت تماس گرفت و تقاضای ۵ کیلوگرم سیلیسیم داشت. زمینه کاری ما هم تولید یکسری شمش های غیرفلزیه و هیچ ربطی به تولید سیلیسیم نداره و ما فقط به عنوان افزودنی از این ماده استفاده می کنیم. این آقای محترم به نظر دانشجو بود و برای کار تحقیقاتی نیاز به این ماده داشت. خلاصه من با مدیر بازرگانی صحبت کردم و قرار شد بعد از ارسال معرفی نامه از دانشگاه ما به صورت کاملاْ لطفی از مواد اولیه خودمان بهش این ۵ کیلو را بدیم. ( باید توجهتان را به این مطلب جلب کنم که آقای مذکور طی این مدت بارها و بارها تماس گرفت).تا دیروز که معرفی نامه فوق با کلی غلط املائی به دست ما رسید و ما هم به کارخانه ابلاغ کردیم که برای ما با اولین ماشینی که به تهران میاد بفرستند. محموله فوق امروز به دست من رسیده (توجه کنید که بعد از ارسال معرفی نامه هیچ خبری از آقای محترم فوق نشده و اینکارها را من خودم انجام دادم). وقتی دیدم سیلیسیم رسیده و خبری هم از آقا نیست از ۱۱۸ (باز هم توجه که معرفی نامه فاقد هر گونه سربرگ یا شماره تلفنی است) شماره دانشگاه مالک اشتر را گرفته و با آنجا تماس گرفتم و خواستم با شخصی که نامه را امضا کرده صحبت کنم. جواب بدین صورت بود: ایشان اصلا اینجا نیستند شما باید با دفتر خودشان تماس بگیرید. ما هم شماره ایشان را نداریم. حالا بیابید پرتقال فروش را؟؟؟؟!!!!! اگه خبری از آقای بسیار محترم نشه این وسط من بیچاره ام که توبیخ میشم.حالا من چکار کنم را یکی به من بگه. آخه از بس که همه چیز توی این مملکت گل و بلبل سریه اینهمه پیشرفت کردیم دیگه. خبر دارید که!!!!!!!

+ نوشته شده توسط آلبا در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 12:17 |

 

فریدون مشیری

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آن جا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما "خفته ی چند"!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

فکر کنم همه بچه هایی که نوشته های دوست خوبم "روژ" را توی وبلاگش میخونن خوب بدونن این فریاد بخاطر چیه.به خدا اگه ما دیوونه نشیم خوبه.
+ نوشته شده توسط آلبا در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 12:1 |
سلام

چه بسا که هر روز و هر روز بیشتر به این لینک جالب اعتقاد پیدا می کنم.

http://www.dreamlandblog.com/2008/07/23/

+ نوشته شده توسط آلبا در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 17:14 |
بابابزرگ چه پیره
الهی هیچ‌وقت نمیره
عینک داره با عصا
قصه می‌گه با ادا
خوشحاله مثل بنده
با ریش سفیدش می‌خنده.
دست می‌کنه تو سینی
به من می‌ده شیرینی
خوشحاله مثل بنده
با ریش سفیدش می‌خنده.

اتفاق جالب امروز این بود که مدیر عامل شرکت برای آمدن پدرش بهمون شیرینی داد و بعد هم این پیرمرد شیرین تر از شیرینی اومد تا شرکت پسرش را ببیند. عینک ته استکانی زده بود و یک عصای چوبی خوشگلم دستش گرفته بود. پشت سر هم حرف می زد برامون و ازمون تشکر می کرد.خیلی شیرین بود.خیلی.قشنگتر از اونم اینکه آقای مدیر عامل دست پدر را محکم گرفته بود و همه واحدها را بهش نشون میداد. می شد حسش را توی چشماش به وضوح دید. چشمهای آقای مدیر عامل از همیشه شادتر و سرزنده تر بود.

از همه اینها گذشته منو خیلی خیلی به یاد بابابزرگ خودم انداخت. دلم براش تنگ شده و هیچ حرفی نمی توانم بزنم و هیچ کاری هم برای بازشدن این دل تنگ شده نمیشه کرد. به جرات می توانم بگم که کل شاهنامه و شعرهای پروین اعتصامی، حافظ، سعدی و عطار را حفظ بود و دقیقاً مطابق با موقعیت ازشون استفاده می کرد. یادش بخیر.

+ نوشته شده توسط آلبا در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 15:43 |

گذر روزها را بیشتر از هر وقت دیگری احساس و بهتر بگم لمس می کنم. از دیروز شاید بیشتر از 14 ساعت باشه که توی جاده ام. جاده به مشام من همیشه بوی عبور میده. این عبور سریع و به نظرم کاملاً بی منطق خیلی منو ترسونده. بهتر بگم که حسابی درگیر حس بزرگ شدنم. اتفاقات اطرافم هم به این حس دامن می زنند و بیشتر و بیشتر قد کشیدن زندگی را جلوی چشمام می آورند.کم کم با تمام اجزای وجودم دارم به مرحله بعدی زندگی قدم می گذارم. دارم بزرگ می شوم. دارم بزرگ می شوم. دارم بزرگ می شوم.

هرگز فکر نمی کردم حس بزرگ شدن این همه غصه را توی خودش پنهان کرده باشه. به سکون نیاز دارم. سکون برام معنای آرامش پیدا کرده درست برعکس خیلی از روزهای پیش از این که لحظه های سکون و سکوت لحظه های نبودن بوده برام. از آبتنی کردن توی حوضچه اکنون زندگی سهرابی حس لباسهای خیس و چسبنده را بیشتر از خنک شدن حتی توی این هوای جهنمی تهران حس می کنم. کاش زودتر این لباسها خشک بشوند.

+ نوشته شده توسط آلبا در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 8:29 |

من صبح زود پا می‌شم
دست و رو را می‌شویم
به مامان و بابا جون
سلاملک می‌گویم.
پاکیزه‌ام مثل گل
خوب و ملوس و تپل
به به چه قدر قشنگم
می‌گویم و می‌خندم.

دلم برای روزهایی که واقعاً زندگی به همین قشنگی و به همین سادگی بود خیلی وقتا تنگ میشه.

اینروزها دارم می فهمم که وقتی میگن دلم پره واقعاً یعنی چی.انقدر دلم پره که سکوت می کنم.احساس میکنم بعضی وقتا که داری دنبال دلیل پربودن دلت توی حوادث روزمره و کارهای جورواجورت می گردی دقیقاً داری اشتباهی میری. امروز یک دلیل به نظر کوچیک ولی واقعی تر از تمام دلایل را برای این دل تنگی که داره خیلی طولانی میشه پیدا کردم.فکرشم نمی کردم که انقدر بتونم دلتنگ یک چاقاله ترد بشم.(راستش یکروز که داشتیم با هم آهنگ چاقاله تردی والای اندی رو گوش میکردیم و مطابق معمول حرکات موزون انجام میدادیم تصمیم گرفتیم که برای همیشه چاقاله ترد من باشه.) اشتباه نکنید این چاقاله ترد گونه ای از خواهره که صدای خنده هاش آدمو میبره توی آسمون.جایی که حتی شده برای ۵ دقیقه از تموم دغدغه های دروغین زندگی دور دور میشی. حالا بهم حق میدید که این دلتنگی را یکی از بزرگترین دلایل دل پرم بدونم الان ۲ هفته است که ندیده بودمش.

باید خیلی ممنون باشم که با تو بودن بهانه ای شد برای آرومتر شدن این دلتنگی.دیروز این کوچولوی مهربونو سورپریز کردم و یک تولد ۴ نفره ۱۰ دقیقه ای براش گرفتم. حداقل امروزم به بهانه دیروز پر شد از قهقهه هاش.

+ نوشته شده توسط آلبا در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 10:51 |

این پستم را اختصاصی می نویسم برای تو روژ عزیزم

به قول یک دوست ارزشمندترین حس دنیا قطره اشکیه که جز خودت هیچ کسی اومدنش را نمی بینه.این حس ارزشنمد اولین عکس العمل من بعد از خوندن پستت بود.

راستش را بخوای بدونی این دایره ارتباطات دقیقاً برای من هم معنا پیدا می کنه یا بهتر بگم این همیشه تشبیهیه که من از روبط با دوستانم دارم.این نزدیکتر و نزدیکتر شدن را من هم به خوبی حس کردم و مهمتر از اون اینکه خواستم. شاید مهمترین شاخصه این مجوز ورود به دایره های نزدیکتر تمایل متقابل باشه که اگر این تمایل نباشه،این نزدیک شدن فقط یک توهمه.

من در یک برهه خاص از زندگیم این اشتباه را بارها مرتکب شدم که فکر کردم تعداد زیادی از آدمهای اطرافم را می تونم یه دایره های نزدیکتر وجودم وارد کنم ولی حقیقت (حداقل در نظر من حقیقته) خیلی زود خودش را بهم نشون داد.خوشبختانه قبل از اینکه این باور به گمانم اشتباه ضربه جونداری بهم وارد کنه. الان با سپری کردن اون دوران و بدون اینکه صدمه ای به میزان روابط اجتماعی ام وارد بشه آدمها را با حفظ جایگاهشون وارد زندگیم می کنن و سعی می کنم خیلی آروم آروم و با توجه به درکی که ازشون پیدا می کنم به دایره های نزدیکتر واردشون کنم. رابطه من با تو دقیقاً همینطور بود. البته با توجه به اینکه درست در همون برهه مذکور ارتباط ما شروع شد، هم خوش شانسی(؟؟) من بود و هم وجود این دایره ها برای تو که اجازه داد این رابطه به بهترین وجه شکل خودش را پیدا کنه و حالا یکی از بهترین دوستان من باشی.

ممنونم از این همه مهربونیت.

+ نوشته شده توسط آلبا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 9:4 |

این روزها رو، این لحظه ها رو، این ترک کردنها و ترک شدنها رو اصلاً و اصلاً دوست ندارم. به این فکر می کنم که چرا همیشه به چیزهایی دل می بندی که میدونی می روند یا تموم می شن. حالا یا زودتر و یا دیرتر. همیشه به خودم گفتم و گفتم ولی چه فایده!. هیچ وقت این باور را پیدا نکردم.راستش رو بخواهید حس می کنم همه زندگی همین دلبستگی های کوچیک و بزرگه. نمی خوام بیشتر از این بهش فکر کنم. امروز همکارهایی که نزدیک به ۹ماهه باهاشون حداقل روزی ۸ ساعت زندگی کردم دارند نقل مکان می کنند. البته نه جای دوری ولی می روند ۲ طبقه پایین تر.شاید خیلی خنده دار به نظر برسد ولی دلم براشون تنگ میشه. برای ذوق زده شدن به خاطر به دنیا اومدن امیرعلی کوچولو یا بزرگ شدن پارسای شیطون. دلم تنگ میشه برای تموم روزهایی که باهاشون سپری شد.خوب به هر حال.مهم اینه که دیگه هر روز این آدما رو نمی بینم و خوب می دونم که همکارای جدیدم مثل قدیمیا نیستند.

دارم به این فکر می کنم که بهترین عکس العمل در برابر رفتن اینه که به نظاره بنشینی. یعنی از دیدن رفتن بعضی آدمها یا تموم شدن بعضی روزها یا اتفاقات فرار نکنی. حداقل تجربه پارسال به من اینو خوب ثابت کرد. باید دید تا باور کرد. تا ذهنت مدت کمتری درگیرش باشه. الان توی شرکتم و نظاره گر این ترک کردن. پس انتظار دارم که زودتر و زودتر باورش کنم.

+ نوشته شده توسط آلبا در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 10:48 |