تبليغاتX
آلبا
این روزها و روزهای دیگر

آنگونه که می شناسمت. آنگونه که مرا می شناسی، آنگونه که می ستایم تورا و آنگونه که مرا به وجد می آوری، آنگونه که می دانم نمی مانی و آنگونه که می دانی می خواهم بمانی، آنگونه که در تمام لحظات با هم بودنمان آرزوی تمام شدن دنیا را دارم تا نکند لحظه ای بعد از آن دیگر نباشی که بی لحظه ای تردید خواهان بودنت باشم، با تمام این گونه ها می دانم که زندگی چیز دیگری می خواهد. می دانم که زندگی تماما کندن و کندن و کندن از لحظه هایی است که آرزو میکنی کاش زمان همانجا بایستد، کاش نباشی و تمام شدن آنها را نبینی. حال آنکه زندگی به راه خود خواهد رفت تو چه بخواهی و چه نه. گاه با چنان شتابی در حال رفتن است که اگر فرصت حرکت و کندن را به خود ندهی به نیستی می رسی. همچون باد که اگر گرد بارور گل باشی و آماده حرکت، تو را به سوی بارور شدن در مزرعه ای دیگر می برد وگرنه به انتظار تو نخواهد ایستاد و تو زمانی به خود می آیی که جز علفی هرز به انتظاری پوچ نیستی. گاه می اندیشم که  شاید زندگی جز این هم نمی توانست باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 10:20  توسط آلبا | 
۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ بود.اولین، اولین، اولین، اولین.

اون روزها فکر می کردم که ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ چقدر از داشتن این دو سال خوشحال خواهم بود. ولی الان این تاریخ رسیده و دیگه اصلا چیزی برای خوشحال بودن وجود نداره. یه بغض بزرگ مونده ازش که هر وقت اراده کنم خفه ام می کنه. کاش اصلاً خیالشم باقی نمونده بود. زندگی شاید واقعاً آرزوی داشتن چیزها و لحظه هایی باشه که در یک زمان دیگه آرزو می کنی کاش هیچ وقت اون لحظه ها رو بدست نیاورده بودی.خیلی دارم پرت و پلا میگم میدونم.الان بیشتر از یک هفته است که دارم به امروز فکر می کنم. تا همین ۲ روز پیش میخواستم عیناً تمام جاهایی را که امروز رفته بودیم را تنهایی مرور کنم.ولی حالا دارم از همشون فرار می کنم.میخوام یکم بی احساس بودن کامل به مکانها و زمانها را تمرین کنم.احساس میکنم همه ما اگه اینجوری زندگی کنیم راحتتریم. در مورد خودم نمیدونم چقدر موفق خواهم بود.از وقتی که به یاد دارم با زمان و مکان زندگی کردم. هیچ وقت نتونستم از نوستالژی فرار کنم. با این وجود دارم از همیشه بیشتر تلاش می کنم. شاید چون الان در موقعیتیم که اگه نخوام اینطوری برخورد کنم نمیتونم ادامه بدم. همه خیابونا، همه بزرگراهها، همه مغازه ها، حتی طعم خیلی غذاها پر از نوستالژیه برام. پس بهتره برای همیشه فراموشت کنم. فراموشی شاید قانون نانوشته زندگی باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 9:38  توسط آلبا | 
هر روز همدیگرو می بینیم و هر روز به هم میگیم: سلام، حال شما؟ خوب هستید؟ و می شنویم: سلام، حال شما؟ خوب هستید؟. و رد میشیم بدون اینکه هیچ کدوم جوابی داده باشیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:11  توسط آلبا | 
من واقعاً خجالت می کشم که ایرانیم و این خودش واقعاً خیلی خجالت آوره، نه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:18  توسط آلبا | 
حالم از دروغ مصلحتی بهم می خوره. اصلاً کیه که بدونه مصلحت چیه؟واقعاً کی میدونه؟ هیچ کس به هچ بهانه ای نمی تونه قانعم کنه که میشه بعضی وقتا به هوای مصلحت دروغ گفت. اگه ما مصلحت می دونستیم که این وضع مملکتمون نبود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:9  توسط آلبا | 
گاهی فقط می نویسم که بدونم هستم.

نمی دونم برای شما تا بحال پیش اومده که دلتون برای خودتون تنگ بشه؟؟. من این روزها دلم بدجوری می خواد که برم جایی تنهای تنها و چند بار خودم را صدا کنم. حس می کنم از خودم دورم. یادم میاد تا چند سال پیش بعضی وقتها بلند بلند و توی آینه خودم را صدا می کردم.حس خیلی جالبی بود. آدم حس می کنه تنها کسی که توی این دنیا زندگی می کنه خودشه و بقیه آدما فقط اومدند که قصه بسازند برای زندگی تو. یادم میاد وقتی کتاب دنیای سوفی را می خوندم( شاید خونده باشید یا شایدم ازش چیزی شنیده باشید. این کتاب فلسفه را در قالب یکسری سوالات ذهنی از زبان یک دختر بچه البته یادم نیست شایدم هم پسر بچه بیان می کند ) جایی از کتاب نوشته بود که یک فلسفه ای میگه شاید همه ما آدمهای خیالی توی یک کتاب قصه باشیم و وجود خارجی اصلاْ نداشته باشیم(؟؟؟؟). تفسیر جالبی بود.اونوقتا وقتی خودمو توی آینه محکم و بلند صدا می زدم چنین حسی داشتم.

خلاصه چیزی که میخواستم بگم اینه که اینروزها اصلاْ احساس تنهایی نمی کنم ولی یک جور خوبی دلم میخواد با خودم زیر این بارون قشنگی که میباره تنها قدم بزنم و خودمو صدا کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:18  توسط آلبا | 
واقعاً توی این مملکتی که هیچ خبری نیست چه خبره؟؟؟

حدود دو هفته پیش آقایی شرکت تماس گرفت و تقاضای ۵ کیلوگرم سیلیسیم داشت. زمینه کاری ما هم تولید یکسری شمش های غیرفلزیه و هیچ ربطی به تولید سیلیسیم نداره و ما فقط به عنوان افزودنی از این ماده استفاده می کنیم. این آقای محترم به نظر دانشجو بود و برای کار تحقیقاتی نیاز به این ماده داشت. خلاصه من با مدیر بازرگانی صحبت کردم و قرار شد بعد از ارسال معرفی نامه از دانشگاه ما به صورت کاملاْ لطفی از مواد اولیه خودمان بهش این ۵ کیلو را بدیم. ( باید توجهتان را به این مطلب جلب کنم که آقای مذکور طی این مدت بارها و بارها تماس گرفت).تا دیروز که معرفی نامه فوق با کلی غلط املائی به دست ما رسید و ما هم به کارخانه ابلاغ کردیم که برای ما با اولین ماشینی که به تهران میاد بفرستند. محموله فوق امروز به دست من رسیده (توجه کنید که بعد از ارسال معرفی نامه هیچ خبری از آقای محترم فوق نشده و اینکارها را من خودم انجام دادم). وقتی دیدم سیلیسیم رسیده و خبری هم از آقا نیست از ۱۱۸ (باز هم توجه که معرفی نامه فاقد هر گونه سربرگ یا شماره تلفنی است) شماره دانشگاه مالک اشتر را گرفته و با آنجا تماس گرفتم و خواستم با شخصی که نامه را امضا کرده صحبت کنم. جواب بدین صورت بود: ایشان اصلا اینجا نیستند شما باید با دفتر خودشان تماس بگیرید. ما هم شماره ایشان را نداریم. حالا بیابید پرتقال فروش را؟؟؟؟!!!!! اگه خبری از آقای بسیار محترم نشه این وسط من بیچاره ام که توبیخ میشم.حالا من چکار کنم را یکی به من بگه. آخه از بس که همه چیز توی این مملکت گل و بلبل سریه اینهمه پیشرفت کردیم دیگه. خبر دارید که!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:17  توسط آلبا | 

 

فریدون مشیری

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آن جا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما "خفته ی چند"!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

فکر کنم همه بچه هایی که نوشته های دوست خوبم "روژ" را توی وبلاگش میخونن خوب بدونن این فریاد بخاطر چیه.به خدا اگه ما دیوونه نشیم خوبه.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:1  توسط آلبا | 
سلام

چه بسا که هر روز و هر روز بیشتر به این لینک جالب اعتقاد پیدا می کنم.

http://www.dreamlandblog.com/2008/07/23/

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:14  توسط آلبا | 
بابابزرگ چه پیره
الهی هیچ‌وقت نمیره
عینک داره با عصا
قصه می‌گه با ادا
خوشحاله مثل بنده
با ریش سفیدش می‌خنده.
دست می‌کنه تو سینی
به من می‌ده شیرینی
خوشحاله مثل بنده
با ریش سفیدش می‌خنده.

اتفاق جالب امروز این بود که مدیر عامل شرکت برای آمدن پدرش بهمون شیرینی داد و بعد هم این پیرمرد شیرین تر از شیرینی اومد تا شرکت پسرش را ببیند. عینک ته استکانی زده بود و یک عصای چوبی خوشگلم دستش گرفته بود. پشت سر هم حرف می زد برامون و ازمون تشکر می کرد.خیلی شیرین بود.خیلی.قشنگتر از اونم اینکه آقای مدیر عامل دست پدر را محکم گرفته بود و همه واحدها را بهش نشون میداد. می شد حسش را توی چشماش به وضوح دید. چشمهای آقای مدیر عامل از همیشه شادتر و سرزنده تر بود.

از همه اینها گذشته منو خیلی خیلی به یاد بابابزرگ خودم انداخت. دلم براش تنگ شده و هیچ حرفی نمی توانم بزنم و هیچ کاری هم برای بازشدن این دل تنگ شده نمیشه کرد. به جرات می توانم بگم که کل شاهنامه و شعرهای پروین اعتصامی، حافظ، سعدی و عطار را حفظ بود و دقیقاً مطابق با موقعیت ازشون استفاده می کرد. یادش بخیر.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:43  توسط آلبا |